و چه زیبا سخنیست :
در عالم رازیست که جز با خون شهید فاش نمی شود
لطفا برداشتتون و هرچی که دوست دارین درباره ی این جمله بگید در نظرات بیان کنید
فرمانده ی گردان یدالله بود. شب ها لباس بسیجیان را می شست و پاره ای ازشب را به مناجات و راز و نیاز مشغول بود.
عملیاتی در پیش داشتیم. همه چیز آماده بود و گردان باید به عنوان خط شکن وارد عمل می شد. بچه های اطلاعات عملیات در گزارش های خود مشکلی را پیش بینی نکرده بودند. امیدوار بودیم که همه ی کارها خوب پیش برود و ما موفق شویم. شهید محمد جواد آخوندی؛ فرمانده ی گردان یدالله از تیپ امام موسی کاظم علیه السلام مثل همیشه جلو دار قافله بود.
پیش رفته و خدا خدا می کردیم ...
( لطفا به ادامه مطلب بروید )
وقتی بر بالین برادر شهیدش؛
عبدالرزاق ، حاضر شد به درد نالید: «خداوندا! این شهید را آخرین شهید ازخانواده ی
پارسا قرار مده.»
هنگام خداحافظی و عزیمت به جبهه ، اطرافیان آرزو کردند به زودی با سلامتی به خانه اش برگردد، اما او گفت: « حقیقت این است که به همسرم گفته ام دیگر برنمی گردم ، حتی جسدم نیز به دست شما نخواهد رسید، چون دود می شوم و به هوا می روم.»
از جسد او چیزی برنگشت.
«روایت عشق، سیمین وهاب زاده مرتضوی،ص14، راوی: خانواده ی شهید محمد پارسا».
سردار رشید اسلام شهید حسن باقری به
امدادهای غیبی ، اراده و قدرت الهی اعتقاد و توکل کامل داشت و در هر مناسبتی ، با نشان دادن اعتقادات و التزامش ،
دیگران را هم به توجه به آن ها توصیه میکرد. همین اعتقاد و توکل را میتوان
پایه ی محکمی برای شجاعتها و جسارتهای آن شهید عزیز دانست ، زیرا ، او خوب
میدانست که آن چه بر ذهن خالی از حب دنیا خطور کند ، الهامی از عالم ملکوت
است. سرتیپ پاسدار شهید میگوید: «در عملیات ثامن الائمه ، طرحی برای آتش زدن نفت
روی رودخانة کارون آماده شده بود تا در وقت ضروری اقدام شود . حادثهای باعث
شد که قبل از زمان مقرر نفت شعله ور شود و دود ناشی از آتش ، بخش وسیعی از
قرار گاه و محورهای عملیاتی را بپوشاند ، تا جایی که قرار گاه ارتش غیر
قابل استفاده شده بود و برادران ارتشی مجبور شدند آن جا را ترک کنند و بروند
به سنگر کوچک حسن که کمی جلوتر بود.
عملیات در خطر بود و شهید باقری رفت و با اطمینان و آرامش خاطر عملیات را ادامه داد. در همان وقت، در حالی که دود تا چند متری سنگر حسن آمده بود ، باد شدیدی آمد و تمام دود را به آسمان برد و هوا کاملاً صاف و پاک شد.
حسن به یکی از برادرانش گفت : بیا بیرون و ببین و عبرت بگیر ، تا بعد کسی نگوید خدا کمک نکرد ، این معجزه است.»!