وقتی بر بالین برادر شهیدش؛
عبدالرزاق ، حاضر شد به درد نالید: «خداوندا! این شهید را آخرین شهید ازخانواده ی
پارسا قرار مده.»
هنگام خداحافظی و عزیمت به جبهه ، اطرافیان آرزو کردند به زودی با سلامتی به خانه اش برگردد، اما او گفت: « حقیقت این است که به همسرم گفته ام دیگر برنمی گردم ، حتی جسدم نیز به دست شما نخواهد رسید، چون دود می شوم و به هوا می روم.»
از جسد او چیزی برنگشت.
«روایت عشق، سیمین وهاب زاده مرتضوی،ص14، راوی: خانواده ی شهید محمد پارسا».